خلوت خاک خورده....
امروز بعد از مدت ها اونقدر پُرم که کلمات مرتب و سریع خط فکریمو مشکنن و بیرون میریزن...
هی به خودم میگم بیخیال دختر "به هر کس که بنگری به همین درد مبتلاست" اما بعضی وقتا مثل امروز که از اون معدود وقتای زندگیِ اخیرم شده بــــــــــــــد دلم میشکنه،واقعا ناراحت ــَــم ...
میدونی بهت سخت میگذره هر لحظه ش وقتی میبینی کسی که تیکه ای از روحته و تو صمیمانه دوستش داری، اول خوب میشکنتت بعد بر میگرده،نگاه میکنه بهت، و پاشو رو خورده مونده هات میکشه تا مطمئن بشه که له له شدی....
خیلی بهت سخت تر میگذره وقتی اون آدم رو اوووووونقدر دوست داری که فقط میتونی بهش نگاه کنی و سرتو زیر بندازی و فقط،بــــ ــ♥ ــــ ـــ ـری!
میری، میگذری، اما خیلی چیز میزای مهم و پر اهمیت وجودت رو تو اون لحظه در مورد اون آدم جا میذاری و متاسفانه از اینجای داستانِ زندگی به بعد، کمی، سبک تر در موردش فکر میکنی،دوستش میداری، و متاسفانه احترامش میکنی.......
پ.ن:
یه جوری خیلی خوشحال بهم جواب داد: مگه بده که این روزا کمتر مینویسی ، گفتم: نه خب اون موقع هایی که خیلی تنها بودم می نوشتم بیشتر ......
نمیدونم الان که دارم مینویسم دقیقا اون چه حسی داره.....؟!؟
دلنوشت:
امروز دست رو موهاش کشیدم و بدون نگاه کردن به آینه چشمامو بستم و صمیمانه دلم برای تصویر معصومش سوخت، نگاه غمگین و تنهاش دیگه هیچ حرفی برای زدن نداشت!
+ رفتم پیش مهتاب،تنها موجود از ته مونده های زندگیم، واسم لاک زرد زد و یه زمبور کنارش، میخندید و میگفت تو شیش سالته خره!!! نمیدونست من حسرت اون خلوص شیش سالگیمو میخوردم،هنوز!







پگاه یعنی،صبح زود... پاییزم همون فصلیِ که دنیا اومدم و آبی رنگی که عاشقانه دوستش دارم...نه به خاطر وسعت آبی،فقط فقط به خاطر آبی وسیع...